بعد از مدتها ، دست نداد،جویای احوال نشد،از ی عکس هم دریغ کرد،برای نیمساعت با هم بودن وقت نذاشت ، دیگه داشت از لباسمم ایراد میگرفت که چشمم رو ازش برداشتم و به زمین گره زدم ، با خودم گفتم باید باور کنم که همه چیز فرق کرده و ...
اما
دیدم ،ولی ندیدم (چشمام به زمین گره خورده بود) ولی شنیدم که با شوق و عشق در مورد ی مشتری جدید تو نمایشگاه بقول خودش گوگولی صحبت میکرد.
سخته اما باید باور کنم که همه چیز فرق کرده.
برچسب:
نویسنده: طاها رستمی
تاريخ: دوشنبه
15 بهمن
1397 ساعت: 12:16