حضور بعضی ها در زندگی
درست ماننده دانه "انگور" است
ماندنشان "تقدیر" را به مستی می کشاند
برچسب:
نویسنده: طاها رستمی
مایی که جنبه دو روز تعطیلی پشت سر هم رو نداشتیم و دلمون برای کارخونه و کار تنگ میشد الان بخاطر این عید مثلا نوروز و جناب کرونا باید ده روز بشینیم تو خونه.
بعضی موقع ها هم فکر میکنم که این جناب کرونا من و امثال من رو تو آغوش بگیره ،همچین بد هم نیستیم.راحت نمیشیم؟
برچسب:
نویسنده: طاها رستمی
برچسب:
نویسنده: طاها رستمی
برچسب:
نویسنده: طاها رستمی
برچسب:
نویسنده: طاها رستمی
سوال : کسی هست که به معنای واقعی با دوست و عشق اصلی و مطلوبش ازدواج کرده باشه؟
سوال : زندگی با عشق اصلی و مطلوبت بمدت ده سال و بعدش طلاق(میدونی که نهایتش طلاق چون طرز فکرها متفاوته اما همدیگه رو دوست داری) - زندگی برای همیشه با کسی که فقط خودت میدونی که قبل از این انتخاب،یکی رو خیلی دوست داشتی؟
کسی هست که یکبار هم این دو سوال رو از خودش نپرسیده باشه و یا بهش فکر نکرده باشه؟
برچسب:
نویسنده: طاها رستمی
برچسب:
نویسنده: طاها رستمی
برچسب:
نویسنده: طاها رستمی

چی میشه که آدم ،کار و حرفه اش رو بیشتر از زندگی و همسرش دوست داره.
سه روز تعطیلی که برای من مثل زهر بود.هر کی برای خودش...!
لحظه شماری برای رسیدن شنبه و دوباره سر کار![]()
برچسب:
نویسنده: طاها رستمی
الان که دقت میکنم،خیلی از خطاها و اشتباهاتی که تو زندگی انجام دادم و شاید در آینده بازم انجام بدم بخاطر لجبازی با خودم و یا لجبازی با افرادی که دوستم دارن و یا دوسشون دارم،بوده.
نمیدونم منشاء این لجبازی چیه،شاید جلب توجه و یا شاید اثبات اینکه من بهترینم ...!
برچسب:
نویسنده: طاها رستمی
ی روز جمعه تلخ که چشمای خیسم فقط روی صفحه تلویزیون بود.
نمیتونستم باور کنم که سردار دلها شهید شد.مالک اشتر شهید شد.
وقتی نگاه می کنم که وجه مشترک شهیدانی مثل صیاد شیرازی،احمد کاظمی،قاسم سلیمانی چی بود که اینطوری بین همه مردم با هر مرام و جناحی و برای من و امثال من هم عزیز بودن،چی هست ، فقط به
تقوا
شجاعت
یکی بودن حرف و عمل(صداقت)
سرباز مطلق ولایت
و در نهایت فقط و فقط برای رضای خدا کار کردن
میرسم.
برچسب:
نویسنده: طاها رستمی
برف هفت سالگی ام را بخاطر صدای پدر دوست داشتم...
پاشو ببین چه برفی اومده!
برف ده سالگی ام را بخاطر آدم برفیهایش
برف چهارده سالگی را بخاطر اخبار و تعطیلی هایش
برف هجده سالگی درست یادم نیست در میان افکار یخ زده بود!
برف بیست سالگی قدم زدنهای عاشقانه و رد پاهایم...
برف بیست و پنج سالگی به بعد فقط سرد بود و سرد بود و سرد بود...
برچسب:
نویسنده: طاها رستمی
مگه میشه ی دهه شصتی باشی و هنوز بوی پرچم کاغذی،زرورق،روزنامه دیواری،تعطیلی زنگهای درسی،مسابقات بین کلاسها،گروههای سرود و تواشیح و ... رو نشنوی و بیاد نداشته باشی.دهه فجر برامون شیرینتر از عید بود.منتظ
برچسب:
نویسنده: طاها رستمی
برچسب:
نویسنده: طاها رستمی
برچسب:
نویسنده: طاها رستمی